در مرحله آخر که ما باهم به سوریه رفته بودیم یک روز روی یکتکه سنگ روی تپهای نشسته بود، رفتم کنارش و گفتم: چرا غمگینی؟ اینجا برای چی نشستی؟ گفت: دنبال یک ترکش سر گردونم یا یک تیر که بیاید به سینه من بخورد💔. آمادگی اعتقادی بسیار خوبی داشت… بیشتر »
?یک وقتایی زندگی تیره و تار میشه انگار هیچ راه نجاتی نیست دقیقا مثل داستان یونس و شکم نهنگ.. همون قدر آدم احساس میکنه در فشار و تاریکی قرار گرفته فکر میکنی که آخه چرا من..!!! پس خدا کجاست؟؟ این و بدون درستِ که تو هم مثل یونس عزیز خدا… بیشتر »