​من چادر بر سر دارم و تو چفیه بر شانه…

وچه حکایت غریبی است میان این چفیه و چادر…?

از سپیدی چفیه تو تا سیاهی چادر من

جاده ای است به سرخی خون❣

جاده ای که عفت مرا وامدار غیرت تو می کند?غیرتت اگر نبود چادرم کجای این زمانه بود؟! ?
? تو که چفیه بر شانه می اندازی من چادرم را محکم تر می گیرم، نکند چادرم شرمنده چفیه ات شود?

نکند یادم برود❗️که دست از جانت کشیدی تا دست نامحرمی به چادر من نرسد?

نکند یادم برود❗️که چشم بر آرزو هایت بستی تا چشم آلوده به هوسی?حتی خیال جسارت به دختران سرزمینت را هم نکند.⛔️
? نه من یادم نمی رود،یادم نمی رود ‼️

که سرخی خونت را به سیاهی چادر من به امانت داده ای?

اگر چفیه تو سجاده آسمانیت شده پس چادر من هم می تواند بال آسمانی من شود…?
? چفیه ات را بر شانه هایت بيانداز،سربند یا فاطمه ات را بر سر ببند دل به جاده آسمانیت بزن که دوباره می خواهند چادر از سر دختران فاطمه بکشند ?دوباره می خواهند میراث مادرت را به تاراج ببرند..?

دل به جاده بزن که سیاهی چادر من در گروی سپیدی چفيه توست برادرم…?
??????


موضوعات: درخت
   شنبه 7 دی 1398نظر دهید »

​?جمعه احوال عجيبي دارد

?هر كس از عشق نصيبي دارد
?در دلم حس غريبي جاري است

?و جهان منتظر بيداري است
?جمعه، با نام تو آغاز شود

?يابن ياسين همه جا ساز شود
?جمعه يعني غزل ناب حضور

?جمعه ميعاد گه سبز حضور
?جمعه هر ثانيه اش يكسال است

?جمعه از دلهره مالامال است…
 ?ابر چشمان همه باراني است

?عشق در مرحله پاياني است
?كاش اين مرحله هم سر مي شد

?چشم ناقابل ما تر مي شد… 

 

?اللهم عجل لولیک الفرج?


موضوعات: درخت
   جمعه 6 دی 1398نظر دهید »

​خداگرپرده برداردزروی کارآدمها#چه شادیها خورد برهم چه بازیها شود رسوا#چه کاذب هاشودصادق#چه صادقهاشودرسوا#عجب صبری خدادارد،عحب صبری خدادارد


موضوعات: درخت
   پنجشنبه 5 دی 1398نظر دهید »

?نويسنده، جريانى را كه بين خود و پروانه‏ واقع شده است، به يكى از دوستان نوشته است.
? محضر دوست عزيز!
قربانِ دلِ به هجران مبتلايت! پروانه، پيش از آن‏كه بسوزندش خرمن، بسوخت وحشت و پروا را.
ديشب، مرا با پروانه‏‌ى دلسوخته و عاشق دلباخته، سخنانى به ميان رفت، در من آتشى افروخت كه هنوز می‌سوزم.
?گاهى برمی‌خاست و به گرد خورشيد رخسار محبوبش می‌گشت، و گاهى از خود بی‌خود می‌گشت و به زمين می‌افتاد، نظرش جز به روى معشوقش نبود. به هر طرف او را می‌افكندم، باز به جانب محبوبش نظر داشت، مدّتى در زير چراغ بی‌هوش می‌افتاد، چون به هوش می‌آمد، باز برمی‌خاست و به دور محبوبش پر و بال می‌زد؛ تا آن زمانى كه عازم بستر خواب نگشته بودم، بدين منوال برمی‌خاست و شورى برپا می‌كرد و سپس به زمين می‌افتاد.
? از او پرسيدم كه: اى عاشق دل‏باخته‏‌ى جگر سوخته، چرا از ديروز كه به پيش ما آمده‌اى تا به حال به كنارى خزيده بودى و حال چنينى؟

گفت: جلوه‏‌ى معشوق، ما را بر اين كار داشت.
 پرسيدم: غرضت از اين گردش به‏ دور معشوقت چيست؟

? گفت: دوست، فناى ما می‌خواهد. 
?پرسيدم: چرا يك باره خود را به آتش نمی‌افكنى؟

گفت چه كنم! من، او را براى خود می‌خواهم؛ نه خود را براى او. 
?گفتم: اين، نه رسم عاشقى است،

گفت: چه كنم؟! پابند زيبايى خودم. 
?پرسيدم: چرا به زمين می‌افتى؟

گفت: ما را تاب ديدار او نيست، هر چند به دور وجودش می‌گردم و التماس می‌كنم مرا از خود دور می‌كند و دستى به سينه‏‌ام می‌زند كه برو، تو نامحرم اين بزمى، خودخواه را در اين بزم، راه نباشد. 
?پرسيدم: چه می‌شود كه مدتى به زمين می‌افتى و حركت نمی‌كنى؟

گفت: اگر چه من نامحرم هستم؛ ليك «لَن تَرَانِى» اش هم به من لذّت می‌بخشد كه مدتى از خود بی خود می‌شوم. 
?پرسيدم: چرا با اين كه تو را می‌راند، دست از دامنش نمی‌كشى؟

گفت: آه آه كه اين، نه رسم عاشقى است. 
?پرسيدم: چرا سخنى نمی‌گويى؟ هميشه روزها مهر سكوت به دهان زده، به كنارى خزيده‏‌اى.

گفت: آرزوى وصال يار ما را چنين و چنان كرده، گله از دوست، بسى بی‌شرمى.

دوست هجران ما خواهد. 
?گفتم: درس عشقى به من ده.

گفت: برو، از من چه می‌خواهى؟ اين سخن با شمع گو كه از سر شب تا صبح به پا می‌ايستد، می‌سوزد و می‌گريد تا نابود گردد.
❤️عاشق سوخته دل، تا به بيابانِ فنا

نَرَود، در حرم دل، نشود خاص الخاص
?پاسى از شب نرفته بود كه او را به كنارى نهاده، باز برگشت و ديده به محبوبش‏ دوخت. در اين هنگام، چراغ روشنايى به خاموش شدن از نظرش غايب و به هجران مبتلا گشت. صبحگاهان كه ديده از خواب برداشتم، نظر كردم، او را به همان مكان كه شب ديده بودم يافتم. پرسيدم: اين چه حالت است؟ گفت: بلى، ما را انتظار و ديدار بر اين حال داشت.
? چون خورشيد طالع گشت، او را به كنارى يافتم، باز به همان حالت، يكى از دوستان به پيش من آمد، به او قصه‏‌ى شب گذشته را گفتم و او را به پيشش آوردم. پس از مدتى نظر كردم، ديدم او را پامال قهرش كرده‏‌اند و پر و بالش شكسته و بر بستر بيماريش افكنده‏‌اند.
?پرسيدم: اين چه حالت است كه در تو می‌بينم؟ با صداى ضعيفى گفت: ما را از در خود راندند و لگدِ قهر به سر ما زدند كه برو! هر كس را به ديدن درگاه، راه نباشد. مرا به حال او رقّت افتاد،

✅ عصر آن روز او را به كنارى يافتم، در حالى كه بال و پرى در او نمانده بود، چون دست به او زدم، چون خاكستر به دستم ماند و دل مرا كباب كرد.
❤️عاشقان، كشتگانِ معشوقند     

برنيايد زكشتگان آواز ❤️
 ? رسائل عرفانی، استاد سعادت‌پرور، ص۲۴۵، نامه۲۰.

     


موضوعات: درخت
   جمعه 29 آذر 1398نظر دهید »

? #نڪتة_من_النڪات ?
?اینکه چرا ما از عباداتمان، حتی در وضو گرفتن و اذکار لذت نمی‌بریم و نمی‌دانیم که از تلاوت قرآن چه لذتی را باید ببریم؛ به این دلیل است که ما همیشه به فکر نسیه (ثواب آخرت) بوده‌ایم و عبادت را برای ثوابِ بعد آن انجام می‌دهیم. در حالی که ما نسیه نداریم و این تصور غلط است. ما دائم دنبال ثواب هستیم؛ ثوابی که معنا نشده است و نمی‌دانیم تا کی به دنبال آن هستیم. 
✅ کلام حضرت علی علیه السلام در خطبه ۲۲۲ نشان می‌دهد که همه قابلیت‌ها و خواسته‌های ما نقدی است و همین جا انسان می‌تواند به #ملاقات_پروردگار متعال برسد نه اینکه منتظر باشد تا بعد از مردن به آن برسد.
? این معنا برای انسان های تنبل است آن‌هایی که به هر حال کار آنچنانی نکرده‌اند و تلاش آن چنانی نداشته‌اند؛ منتظرند تا منتقل بشوند و آنجا ثواب و عقاب را ببینند. ولی اولیای الهی که لیاقت دارند و سالکان الی الله که در مسیر تقوا و تهذیب نفس هستند، همین جا اگر استقامت کنند آن حقایق را خواهند دید.
 ? شوق عشق، استاد غفاری، ص۲۰-۱۹

               ✾•┈┈••✦••┈┈•✾


موضوعات: درخت
   جمعه 29 آذر 1398نظر دهید »

1 ... 105 106 107 ...108 ... 110 ...112 ...113 114 115 ... 144